![]() من میثم هستم18 ساله از دزفول دوستان عزیز ممنون که سر زدید نظر یادتون نره
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
شهریور 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 جستجو
پیوندها
دوست و همشهری عزیزم (سکوت کن)
جاده های انتظار ستاره جدایی تنها عشق من سودابه طراحی وبلاگ الگانس میثم و الناز یلدا دل شکسته ها زندگی دفتری از خاطره هاست دیگه ازت بدم می اد رویای زیبا خاطره عشق خوب به رنگ عشق ترانه های ناتموم الانا لوطی کم پیدا میشه اگه پیدا کردین شاهزاده تنها خاطرات یک عاشق اینجا قفس نیست بکش کوچه شهر دلم خاطرات من مجله بی جلد سمیه عصر نامعلوم :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
غروب تنهایی
به وبلاگ غــــروب تنهایی خوش آمدید
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کرد،روزی دیگر که او را دیدم،آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو....! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود،به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری...! می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم،ولی هیچ حرفی نزدمبه غیر از خداحافظی...!! وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود،وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم،تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم٪ امروز روز مرگ من است،مرگ احساسم،مرگ عاطفه هایم امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش دوستش دارم... |+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:19
|