تبليغاتX
غروب تنهایی
غروب تنهایی
به وبلاگ غــــروب تنهایی خوش آمدید
تولد
سلام دوستان عزیز

فردا ۳۰/۲/۸۵ سالروز تولد منه چند تا از دوستای عزیزم مطلب فرستادن میخوام براتون بنویسم

آخه خودم نمی دونستم چی بنویسم از دوستام کمک خواستم

*************************************************************

لحظه تولد تو شروع پرواز است برای پرستو ها

لحظه تولد تو خاطره ای بیاد ماندنی برای تمام ستاره ها و من با تمام عشق به همراه قاصدک های

احساسم پیغام تولدت رابه سمت آسمان خوشبختی می فرستم

تا به تو بگویم بهترینم سالروز تولدت مبارک

*************************************************************

تولد یعنی:شروع جوشیدن چشمه زلال و پاک

برگ اول دفتری بودن خط حیاتی نو آلوده کردن فردی بی گناه قرار دادن نا خواسته کسی در مسیری پر از نا همواری سوت شروع مسابقه

*************************************************************

قلبم را به تو امانت خواهم داد

هر چند در هنگام سپردن به تو خود حظور ندارم

می روم می روم به دیاری که نیز خود را برای رفتن به آنجا آماده کرده ای

من نمی میرم من زنده ام چون تو نفس می کشی...

مرگم را جشن می گیرم فقط و فقط به خاطر تولد دوباره ی تو

ای غریبه تولدت مبارک

***************************************************************

دوستان عزیز منتظر نظرات شما هستم

تولدم مبارک

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:25 |

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟

به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کرد،روزی

دیگر که او را دیدم،آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی

سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو....!

ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود،به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را

نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری...!

می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم،ولی هیچ حرفی نزدمبه غیر از

خداحافظی...!!

وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود،وحشت زده و حیران

پارچه را کنار زدم،تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم٪

امروز روز مرگ من است،مرگ احساسم،مرگ عاطفه هایم

امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد

او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش

 دوستش دارم...

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:19 |

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:20 |