غروب تنهایی

به وبلاگ غــــروب تنهایی خوش آمدید

داستان اموزنده بستنی ساده

 

در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و
 
پشت میزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شكلات چند
 
است؟ خدمتكار گفت: ۵٠ سنت پسرك پسر كوچك دستش را در جیبش كرد ، تمام پول خردهایش را در
 
آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتكار با توجه به این كه تمام میزها پر شده بود و
 
 عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت پسر
 
دوباره سكه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یك بستنى بیاورید. خدمتكار یك بستنى آورد و صورت‌حساب
 
 را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به
 
صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تمیز كردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه
 
روى میز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:29  توسط میثم  | 

منتظر لحظه ای هستم که...

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
 
در چشمانت خیره شوم...دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
 
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
 
سر رو شونه هایت بگذارم....

 
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم

 
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم
 
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
 
وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم
 
اری من تورا دوست دارم
 
وعاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 2:3  توسط میثم  | 

پسرک عاشق

 

  پسرکی بود عا شق دخترکی

روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد

هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت

گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن

مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را

شروع میکردن اونقدر لذت میبردن

که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن.

روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن

تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت

پسرک هول شده بود نگران نمیدونست چی کار کنه

سریع اونو به بیمارستان رسوند .

دکتر وقتی اونو ماینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟

پسرک سرش را بالا گرفت

و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم . . .

دکتر از صداقت پسرک خوشش آمد و به او

گفت حالش خوبه فقط باید یک آزمایش بدهد .

دخترک پس از به هوش آمدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد.

اون رفت و آزمایش داد .

روزه بعد پسرک با جوابه آزمایش پیشه دکتر رفت .

وقتی دکتر جواب آزمایش را دید دهنش قلف شده بود.

رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت: . . .

ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد.

از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه

تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی

حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده .

روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت.

برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت.

ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد.

هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او

خواهش کرد که بگوید .

اونقدر اسرار کرد که پسرک به او گفت :

اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم.

دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود.

برای آرامش پسرک قبول کرد.

روز بعد دخترک آمد.

ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت:

میخواهم امروز با هم س ک س داشته باشیم.

ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟!

پسرک گفت : س ک س

دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده

بلند شد و راه افتاد که برود

ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم س ک س داشته باشیم.

دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو

پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست

دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی

تو پاک بودی اما چرا حالا ...

پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه

پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد.

دخترک جیق میکشید.

پسرک لباسهای اون را به زور در آورد و بعد از خودش را.

دخترک جیق میکشید التماس میکرد گریه اما . . .

پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و

فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا. . .

بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد

و آروم موهاش را نوازش میکرد.

دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند.

فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد

پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت:

حالا دیگه منم ایدز دارم !!!!!!!!!!!!!!

ناگهان دخترک ساکت شد هیچ نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود.

با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من . . .

بغض شکست و اشک هایش جاری شد

با خود میگفت : او چقدر عاشقم بود؟!

پسرک اورا در آغوش کشید

پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند

چون چشم های خودشم هم خیسه خیس بود.

در آغوش هم عریان به خواب رفتند و فردا دیگر بیدار نشدند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 2:30  توسط میثم  | 

معنایی واقعی عشق

 

معنایی واقعی عشق

شیوانا با دو تن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند.با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد طبیعی بود بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردنند و وقتی به استراحتگاه می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند.

همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از مردان جدا می شد اما ان یکی همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد.

یک روز در حین پیاده روی یکی از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید.

همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:عشق یعنی برخورد من با زندگی است. تجربه های شیرین زندگی را بر خود حرام نمی کنم.همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد.تازه اگه توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم.به هر صورت وقتی به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نخواهم کرد و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ می کنم.

این می شود معنای واقعی عشق.

شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت این دوست ما از یک لحاظ حق دارد عشق یعنی کارهایی که محبوب را خوشجال می کند. اما این همه ی عشق نیست.بلکه چیزی مهمتر از ان هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفا دار است و حتی در غیبت او هم خیانت نمی کند. دارد به ان عمل می کند. بیایید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟

مرد دوم که سر به زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انحام دهیم.بلکه معنای ان این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و ازردگی خاطر محبوب می شود دوری جوییم.من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من حتی اگر همسرم هم خبردار نشود می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در ان دنیا و پس از مرگ باشد. باز هم دلم نمی اید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به ان سختگیر هستم.

شیوانا سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت:دقیقا این معنایی واقعی عشق است مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه بگذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انچام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود.

این معنایی واقعی دوست داشتن است
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 2:27  توسط میثم  | 

داستان امتحان کردن داماد ها توسط مادر زن

 

زنی سه دختر داشت که هر سه ارذواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند
از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟
همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

نظر فراموش نشه دوستای گلم هاااااااا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 5:7  توسط میثم  | 

تنهایی

 

ای کـاش تـنـهــا یـکــــنـفــر...

هــم در ایــن دنـــــیــــا مـــرا یــاری کـنــد ..

ای کـــاش مـــی تـــوانــستـــم ...

بــا کـسـی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه ...

مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنـــدگــی کـنـــم

تـــا بـــدانـــد غــم شـبــهـــا یــــم را....

تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه و بـیــمــــارم را .....

قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت

و تـنــهــــایــی مـــن قـــانـــون عــشـــق اســـت....

و عــشـــق ارمــغـــان دلــدادگــیــســت......

و ایـــن ســـرنــــوشـــت ســـادگـیــســـــت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 5:54  توسط میثم  | 

قلب شکسته

 

ليوان از دستم افتاد و شكست خودم گفتم:واي.

پدرم گفت: قسمت بوده

                                        مادرم گفت:حيف شد

خواهرم گفت :خيلي قشنگ بود

                                                برادرم گفت: كاشكي لنگشو داشتيم

ولي چرا وقتي قلب من شكست هيچ كس به فكرش هم نبود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 5:51  توسط میثم  | 

عشق

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 5:34  توسط میثم  | 

مهربان باش

 

مهربان باش

مهربان باش که در آن پس ِ

    این پنجره ی سبـــــــتز قشنگ

         مهربان است کسی با من و تــــــو

              چه قشنگ است نگاهی که به مهـــر

                      بگشایی به همه

                               به طبیعـت

                                        به زمیــن

                                               به ستـــاره

                                                    به قناری قفس

                                                         به هر آن چیز و هر

                                                    آن کس که خدا ساخت

                                          مهـــــــربان باش

                                   مهربان باش چو ابر

                           با کویر دل من

                  با تـن نازک گل

           با زمخت تن خار

    مهربان مثل نسیم

مثل آیینه و آب

  مثل خورشید درخشان که به هر ذره ی خاک

      می درخشد همه روز از سر مهر

          زشت و زیبا همه مخلوق خداست

              به همه مهر بورز

                   از کتاب نجوای غریب (نوشته ی حسین نظریان)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 6:31  توسط میثم  | 

 

آنکـــــس کــــــه می گفت دوستـــم دارد

عـــاشقی نبــود کـــه به شــوق من آمده باشد

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت

صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم

می گـــویــد :...................... دوستت دارم .............................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 6:28  توسط میثم  | 

تـو راحت بـخواب من مـشق گریه هایـم هـنوز مـانده...

 

به چه مي خندي !؟
به چه چيز!؟
به شكست دل من
يا به پيروزي خويش !؟
به چه مي خندي...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟
يا به افسونگريه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟
به چه مي خندي !؟
به دل ساده ي من مي خندي
كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست !؟
يا به جفايت كه مرا زير غرورت له كرد !؟
به چه مي خندي !؟
به هم آغوشي من با غم ها
........يا به

خنده داراست.....بخند !!

...مثل آن مسجد بین راهی تنهایم

... هر کس هم که می آید مسافر است می شکند

....هم نمازش را، هم دلم را

 و می رود

...بهار ...

و این همه دلتنگی؟!!

،نه

شاید فرشته ای

فصلها را به اشتباه

ورق زده باشد...

 

 

                                                          عشق بازی می کنی،

                              ... با سکوت                                   

                                                        بس که،           

                                          واژه ها،                            

                                                                     ...!نامردند
                                          

 

دوستون دارم بچه ها نظر فراموشتون نشه ها...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 6:18  توسط میثم  | 

دل شکسته

 

صدای شکستن قلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد

اشک هایم را ندیدی چون محو تماشای یاران بودی

ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی

که حداقل زشتی دیو خودخواهیت را ببینی

باشد که با دیگران چنین نکنی که با من کردی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 6:13  توسط میثم  | 

اشک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 6:1  توسط میثم  | 

خداحافظی

 

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس

معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 6:21  توسط میثم  | 

خداااااا

 

به خدا گفت :  خدا بیا دنیاتو با هم تقسیم کنیم

خداگفت : باشه ... چی میخوای ؟؟؟

شروع کرد به خواستن ...

گفت : آسمون مال من ولی ابراش مال تو

گفت : ستاره ها مال من ولی ماه و خورشید مال تو ...

گفت : دریا مال من ... موج های دریا هم مال تو ...

خداگفت : تو بندگی کن ... همش مال خودت ... حتی من !!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 6:9  توسط میثم  | 

خدا جون

 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟

خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی

اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست؟میدونی؟

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

 

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

زنده موندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره

خدا جون میخوام بمیرم تا بشم راحته راحت

اما عمر اون زیاد شه... حتی واسه ی یه ساعت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 3:34  توسط میثم  | 

 

دلم را که مرور میکنم
 
 
تمام آن از آن توست
 
فقط نقطه ای از آن خودم.......
 
روی آن نقطه هم
 
میخ میکوبم
.
 
..و قاب عکس تو را می اویزم
 
 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 8:38  توسط میثم  | 

آهو و الاغ

 

آهو خیلی خوشگل بود .

یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟ 

 آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.  

پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد. 

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق نزد حاکم رفتند.

  حاکم پرسید : علت طلاق؟ 

 آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره. 

 حاکم پرسید:دیگه چی؟ 

 آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.

  حاکم پرسید:دیگه چی؟  

آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.  

حاکم پرسید:دیگه چی؟ 

 آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.

 

  حاکم پرسید:دیگه چی؟  

آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.

 حاکم پرسید:دیگه چی؟  

آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.

 حاکم پرسید:دیگه چی؟ 

 آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی. 

 حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟

 الاغ گفت: آره.  

حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟ 

 الاغ گفت: واسه اینکه من خرم. حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد. 

 نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.  

نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 8:35  توسط میثم  | 

ای جان نامه عاشقانه شایان پریسا

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 8:28  توسط میثم  | 

 
به چشمانت :یاد بده هر کسی ارزش دیدن ندارد؛

یاد بده که به چشم به راه بودن عادت نکند .

یاد بده که به در خیره نماند .

یاد بده که برای هر کسی بیخواب نشود.

به زبانت :یاد بده که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد .

یاد بده به هر کسی نگوید دوستت دارم .

به لبانت یاد بده هر لبی ارزش بوسیدن ندارد.

به پاهایت یاد بده هر راهی ارزش رفتن ندارد ، به آن دو بیاموز که به رفتن عادت نکند .

به دستانت یاد بده که هر دستی ارزش لمس کردن را ندارد.

به قلبت بیاموز همیشه عاشق باشد ولی عاشق هر کسی نباشد
 
عشق من s
 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 8:25  توسط میثم  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 8:20  توسط میثم  | 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را

وقت قسمت کردن شادی کنیم

 

کاش وقتی آسمان بارانی ست

از زلال چشمهایش تر شویم

وقت پائیز از هجوم دست باد

کاش مثل پونه ها پرپر شویم

 

کاش وقتی چشم هایی ابریند

به خود آییم و سپس کاری کنیم

از نگاه زرد گلدان هایمان

کاش با غربت پرستاری کنیم

 

کاش دلتنگ شقایق ها شویم

به نگاه سرخشان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها میشویم

با خدای یاس ها خلوت کنیم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 8:5  توسط میثم  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 7:56  توسط میثم  | 

 

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

               گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست،

                                                                          ور نه خاموش است و

                                                                           خاموشی گناه ماست.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 7:46  توسط میثم  | 

تنهایی

 
در کویر سوزان تنهایی دلم عطش دیدار هر چند کوتاه تو دارد
 
در این کویر بی انتها .تنها یاد توست که
 
مر حم زخمهای بی قراری من است

ای نازنین:بدان که بر شاخسار زبای طبیعت

می توان نوشت که برگها می ریزند

گل سرخ پرپر می شود وقطره اشک شبنم

روزی عمرش به پایان می رسد

اما عشق همواره پررنگتر می شود

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 7:44  توسط میثم  | 

چند راز درباره زنان

 

یک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نخواهد شد.به زبان آوردن دوستت دارم موجب می‌شود که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببرد و آن را احساس کند.

یک زن به دریافت عاشقانه چند شاخه گل ، هدایای کوچک و ابراز عشقهای بی اختیار ، عشق می‌ورزد.

زمانی که مردی به زنی چند شاخه گل تقدیم می‌کند و یا یادداشت های عاشقانه اش را نثارش می‌دارد ، به آن زن اجازه می‌دهد تا بداند تا چه اندازه منحصر به فرد است.

وقتی زنی عاشق می‌شود ، احساس زیبایی و زنانگی در او به چندین برابر می‌رسد.

نوازش یک زن به او قدرت و انگیزه برای زندگی کردن می‌بخشاید.

یک زن همیشه دوست دارد از عشق همسرش نسبت به خودش مطمئن شود.

پیش از اینکه زنی قادر به احساس عمیق برقراری رابطه جسمانی باشد ، به احساس عشق ، نوازش و ملاطفت نیاز دارد.

زنان ابتدا کیمیای روح و عاطفه را احساس می‌کنند و بعد به کیمیای جسم پی می‌برند.

لحظاتی که مرد ، دستهای زنی را در دست می‌گیرد و او را لمس می‌کند ، لحظاتی هستند که زن به آنها عشق می‌ورزد.

هدف یک زن در برقراری رابطه جسمانی ، شور شهوانی نیست. بلکه مقصود او لذت بردن از صمیمیت ، عشق و ملاطفت در کنار شور جسمانی است.

هنگامی‌که زنی بداند فقط اوست که راه به قلب شریک زندگیش دارد ، در عرش سیر خواهد کرد.

یک زن هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمی‌کند ، در صورتی که زمانی که غمگین و ناراحت باشد ، تمامی‌مشکلاتش از کوچک و بزرگ به دلش هجوم می‌آورند.

یک زن هنگامی‌سکوت می‌کند که دردهای نهفته در دلش بسیار عمیق است و یا اینکه به مرد مقابلش آنقدر اعتماد ندارد که سخن دل با او بگوید.

وقتی مردی با دلسوزی و توجه به مشکلات زن گوش می‌سپارد و از ارائه راه حل می‌پرهیزد ، احساس عشق و بلوغ را در او دو چندان می‌کند.

مردان و زنان در برابر فشارهای عصبی واکنش های متفاوتی از خود نشان می‌دهند.دراینگونه مواقع زن نیازمند نزدیکی و درک طرف مقابلش می‌باشد ، در صورتی که مرد به تنهایی احتیاج دارد.

هنگامی‌که اظهارات و اعمال زنی بیهوده تلقی می‌گردد ، او برای مطرح شدن شروع به ابراز نظریات مخالف و عدم توافق می‌کند.

به جرات می‌توان گفت به جز در موارد انگشت شماری ، هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه یک زن به او آسیب نمی‌رساند.

زن درست مثل یک موج است ، به هنگامی‌که عشق در قلبش به ظهور می‌نشیند ، اعتماد به نفسش در حرکتی مواج به اوج می‌رسد.

هنگامی‌که موج احساسات یک زن به اوج می‌رسد ، به هیچ عنوان محدودیتی در ارائه عشق نمی‌بیند.

مردها همواره باید بدانند که هر گاه زنی رنج و عصبانیت خود را بیرون بریزد و آشکار نماید ، احساس آسایش و آرامش بیشتری می‌کند.

این نکته را به خاطر بسپارید که هر گاه زنی در اوج فوران خشم و غم قرار گرفته باشد ، به هیچ عنوان تقصیری را به گردن نمی‌گیرد.

وقتی زنی از موضوعی می‌رنجد ، مرد باید ضمن همدردی با او نشان دهد که برای غم او نگران است ، سپس سکوت اختیار کند تا آن زن بتواند احساس همدردی اش را حس کند.

دردناک ترین مسائل برای بعضی از زنان ، عدم پذیرش ، قضاوت نادرست و ترک شدن است ، چراکه امکان دارد این باورها در عمق ضمیر ناخودآگاهشان آنان را به سوی این تصور نادرست سوق دهد که لیاقتشان بیش از این نیست.

ماهیت یک زن ، درخواست تایید امور است.

در صورتی که مردی در مقابل پیشنهادات یک زن از خود مقاومت نشان دهد ، زن با این حال که مفهوم این مقاومت را درک می‌کند ، اما هیچ گونه توجهی به آن نشان نمی‌دهد.ولی در این زمان احساس می‌کند که مرد به او احترام نمی‌گذارد.

بسیاری از زنان به این علت که نمی‌خواهند کسی ایشان را نیازمند بداند ، نیازهایشان را انکار می‌کنند.

حتی در صورتی که زنی بپندارد نیازها و خواسته هایش برآورده نخواهند شد ، اجتناب از بیان آنها و قصد انجام دادن تمام کارها به تنهایی ، اشتباه بزرگی است.

یک زن باید بیاموزد که چطور نیازها و تمایلات خود را بدون نکوهش و یا تزلزل ابراز دارد و این نکته از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.

امروزه بسیاری از زنان از اینکه عشق می‌ورزند ، اما در عوض چیزی دریافت نمی‌کنند ، رنج می‌کشند ، آنان به دنبال وقفه ای می‌گردند تا در این زمان تنها به خود بیندیشند و توجه کنند و در خلال آن وجودشان را بهتر کنکاش و کشف کنند.

یک زن جوان در اوج جوانی مایل است برای برآوردن تمایلات شریک زندگیش خودش را فدا کند.

یک زن بطور ذاتی از توانایی نامحدودی در شاداب ساختن دیگران برخوردار است .اما وقتی آن زن لبخند می‌زند ، لبخندش به این معنا نیست که در اوج شادابی و خوشحالی قرار دارد.

همیشه زنان به همان اندازه ای که در توان دارند.بخشش می‌کنند و در این زمان به خاطر می‌آورند هنگامی‌که آنان به بخشش نیاز داشتند ، تا حدودی کمتر از این اندازه ، به ایشان بخشیده شده است.

اغلب زنان با آنچه همسرشان می‌خواهد به راحتی موافقت می‌کنند ، اما این کار به این معنا نیست که خواسته همسرشان دقیقا همان باشد که آنان می‌خواهند.

یک زن ، هرگز به کارهای خودش و همسرش امتیاز نمی‌دهد ، بلکه شوهرش را آزاد می‌گذارد و تصور می‌کند او نیز به همین ترتبیب آزادش گذاشته است.

وقتی زنی به ثبت امتیازات می‌پردازد ، ممکن است موضوع بسیار کوچکی در نظرش به اندازه امری بسیار بزرگ به شمار آید.پس امکان دارد یک شاخه گل سرخ بتواند برای شما امتیازات فراوانی به همراه داشته باشد.

 

دوستون دارو نظر یادتون نره ها...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 7:41  توسط میثم  | 

خوش خیال کاغذی

 

دستمال كاغذي به اشك گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟

عاشقم

با من ازدواج مي‌كني؟

اشك گفت:

ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!

تو چقدر ساده‌اي

خوش خيال كاغذي!

توي ازدواج ما

تو مچاله مي‌شوي

چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي

پس برو و بي‌خيال باش

عاشقي كجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال كاغذي، دلش شكست

گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست

گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد

در تن سفيد و نازكش دويد

خونِ درد

آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد

مثل تكه‌اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرك و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال

پاك بود و عاشق و زلال

با تمام دستمال‌هاي كاغذي

فرق داشت

چون كه در ميان قلب خود

دانه‌هاي اشك كاشت.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 7:28  توسط میثم  | 

شبی در حال مستی

 

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای

ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم

 در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای

پیرمردی کور و فلج درگوشه ای

مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای

تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 1:51  توسط میثم  | 

مداد

 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد... همه می گفتند:

{تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد

سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر

شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 10:6  توسط میثم  | 

اوریف لیم

 

 

سلام دوستان عزیزم این وب جدیدمه

من اومدم با چند نمونه از محصولات شرکت oriflam امیدوارم

خوشتون بیاد و بتونید استفاده کنید منتظرتون هستم

www.oriflame.rozblog.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 15:56  توسط میثم  |