![]() من میثم هستم18 ساله از دزفول دوستان عزیز ممنون که سر زدید نظر یادتون نره
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
شهریور 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 جستجو
پیوندها
دوست و همشهری عزیزم (سکوت کن)
جاده های انتظار ستاره جدایی تنها عشق من سودابه طراحی وبلاگ الگانس میثم و الناز یلدا دل شکسته ها زندگی دفتری از خاطره هاست دیگه ازت بدم می اد رویای زیبا خاطره عشق خوب به رنگ عشق ترانه های ناتموم الانا لوطی کم پیدا میشه اگه پیدا کردین شاهزاده تنها خاطرات یک عاشق اینجا قفس نیست بکش کوچه شهر دلم خاطرات من مجله بی جلد سمیه عصر نامعلوم :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
غروب تنهایی
به وبلاگ غــــروب تنهایی خوش آمدید نمی خواهم
نمي خواهم نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي
|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 21:11
ازدواج یعنی همین...
شاگردی از استادش پرسید : " عشق چیست ؟ "
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟ شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید : " چه آوردی ؟ "و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم . استاد گفت : عشق یعنی همین ! شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور . اما به یاد داشته باش که باز نمی توانی به عقب برگردی ! شاگرد رفت و پس ازمدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !! |+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 14:19
غم
در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم
پرسیدم چیستی؟ گفت:غم فکر کردم غم عروسکی است که میتوانم تا پایان عمر با آن بازی کنم اما... اما بعدها فهمیدم عروسکی هستم که بازیچه غم شده ام... |+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 0:45
می خواهم بمیرم ...
کاش امشب برای من صبح نشه کاش امشب آخرین نفسهای زندگیم باشه دیگه هیچ آرزویی ندارم ...هیچ آرزویی دوست داشتن رو با تمام عظمتش با تمام زیباییش درک کردم زندگی رو با تمام نامردیهاش دیدم بیشتر از این اینجا بودن فقط و فقط روح منو داره خراب و خراب و خرابتر و آزرده تر میکنه من...بنده ی نازک دل تو ام که به این روز افتادم،از ضمختی های روزگار یعنی میشه امشب آخرین باری باشه که اشکام اجازه نمیدن نوشته هامو بخونم و فردا...اولین باری که بر سر مزار آرزوهام اشک نفرت بریزم؟ کاش...کاش..کاش تنهایم...تنهایم...تنها...یک تنهایی مطلق که من در یک طرف ایستاده ام و خدا در طرف دیگر ،وبقیه همه اش مرگ،همه اش سکوت ،همه اش نیستی. بیزارم از این زندگی... بیزار. خسته ام ،خسته ام ،خسته... میخواهم در آغوش سرد مرگ آرام بگیرم...
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 9:17
انواع بله گفتن عروس ها
عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له! عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس عروس خجالتي: اوهوم عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد
|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت 22:39
پیغام عشق
سلام دوستان عزیز امیدوارم نماز و روزه های شما قبول باشه عید شما مبارک منتظر نظرهای شما هستم ****************************************************** بخاطرتمام اوقاتی که درکنارم ایستادی، به خاطرتمام حقایقی که چشمانم رابه رویشان بازکردی،بخاطرتمام لذتی که به زندگیم بخشیدی،بخاطرتمام اشتباهاتی که جبرانکردی بخاطرتمام رویاهایی که جامه حقیقت پوشاندی وبه خاطرتمام عشقی که درتویافتم تاابدسپاسگذارخواهم بود.مراایستادی وهرگزاجازه سقوط ندادی وتاآخرحمایتمکردی.قدرتم به روی ضعف،صدایم دربی زبانی وچشمانم آنگاه که نمیمیرم ایمانم دادی ازآن روی که ایمان داشتی به هرآنچه هستم.بال دادی وپروازم.بامهربانیت آسمان به سرانگشتانم سابید.ناامیدبودم وتوبازش گرداندی.سپاسگذرامبرای تمام روزهایی که به من بخشیدی.شایدآنقدرآگاه نباشم ولی حقسقت راخوبمی دانم که باعشق توتقدیس شده بودم.قدرتم به روی ضعف،صدایم دربی زبانی وچشمانم آنگاه که نمیمیرم ونوری درتاریکی که عشقت رابرزندگیم می تابیدی،الهام شدی ودرمیان این نیرنگ زار،تنهاحقیقت بودی.دنیایم بخاطرتوبهترین شد.سپاسگذارم برای تمام روزهایی که به من بخشیدی قربان همه شما :میثم تابعد ....
|+| نوشته شده توسط میثم در سه شنبه دوم آبان 1385 ساعت 19:3
تکان
سلام دوستان عزیز ممنونم که تنهام نگذاشتید خیلی وقته نتونستم آپ کنم شرمنده به شما سر نزدم
در تکان خوردن شاخه های درخت
در خش خش برگهای باییزی در موسیقی زمستان با اهنگ برف وقتی که اسمان بارید سلام دوباره با خداحافظی نا تمام ماند....... ودخترک سکوت کرد...... سلام من تازه دارم به جمعتون وارد میشم و لطفا" نظر یادتون نره یا علی
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 0:58
عشق نمیپرسه تو کی هستی؟فقط میگه تو مال منی
عشق نمیپرسه اهل کجایی؟فقط میگه تو قلب من زندگی می کنی عشق نمیپرسه چی کار می کنی؟فقط میگه باعث می شی قلب من به ضربان بیفته عشق نمیپرسه چرا دور هستی؟فقط میگه همیشه با منی عشق نمیپرسه دوستم داری؟فقط میگه دوستت دارم تقدیم به همه عاشقان دنیا
******************************** هر زمان كه احساس تنهايي كردي دستهايت را باز كن، سرت را بالا بگير، يك نفس عميق بكش، چشمهايت را باز كن و رو به آسمان نگاه كن و ببين: "از اون بالا كفتر ميآيد / يك دانه دختر ميآيد
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 15:39
اگر
اگر گل می دانست که روزی پژمرده خواهد شد هیچ وقت شکوفا نمی شد اگر درخت می دانست یک روز نابودش خواهند کرد هیچ وقت نمی رویید اگر دریا می دانست روزی خشک خواهد شدهیچ وقت خروشان نمی شد اگر خورشیدوقتی که برای اولین بار طلوع کردمی دانست که وقت غروبش نیز می رسد هیچ وقت نمی درخشید و اما من اگر می دانستم روزی با این سر نوشت فلاکتبار دچار خواهم شد هرگز به این دنیای پر از نیرنگ پا نمی نهادم٪ |+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 13:49
تولد
سلام دوستان عزیز
فردا ۳۰/۲/۸۵ سالروز تولد منه چند تا از دوستای عزیزم مطلب فرستادن میخوام براتون بنویسم آخه خودم نمی دونستم چی بنویسم از دوستام کمک خواستم ************************************************************* لحظه تولد تو شروع پرواز است برای پرستو ها لحظه تولد تو خاطره ای بیاد ماندنی برای تمام ستاره ها و من با تمام عشق به همراه قاصدک های احساسم پیغام تولدت رابه سمت آسمان خوشبختی می فرستم تا به تو بگویم بهترینم سالروز تولدت مبارک ************************************************************* تولد یعنی:شروع جوشیدن چشمه زلال و پاک برگ اول دفتری بودن خط حیاتی نو آلوده کردن فردی بی گناه قرار دادن نا خواسته کسی در مسیری پر از نا همواری سوت شروع مسابقه ************************************************************* قلبم را به تو امانت خواهم داد هر چند در هنگام سپردن به تو خود حظور ندارم می روم می روم به دیاری که نیز خود را برای رفتن به آنجا آماده کرده ای من نمی میرم من زنده ام چون تو نفس می کشی... مرگم را جشن می گیرم فقط و فقط به خاطر تولد دوباره ی تو ای غریبه تولدت مبارک ***************************************************************
تولدم مبارک |+| نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:25
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کرد،روزی دیگر که او را دیدم،آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو....! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود،به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری...! می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم،ولی هیچ حرفی نزدمبه غیر از خداحافظی...!! وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود،وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم،تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم٪ امروز روز مرگ من است،مرگ احساسم،مرگ عاطفه هایم امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش دوستش دارم... |+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:19
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم |+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:20
تو را دست دارم....
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم. اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم واگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم. اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمی کرد و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم...
|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 14:51
ماشین دم بریده
بدون نظر نری ها... |+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 16:23
کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش می شد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد
|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت 21:9
I LOVE ALL OVER YOUËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËËË
عشق بيماري است كه ميكروب آن خنده و ويروس آن نگاه و پني سيلين آن بوسه و آنتي بيوتيك آن ازدواج است .
|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 ساعت 2:37
به آسمان نگاه مي کنم تو را مي بينم ، به درخت نگاه مي کنم تو را مي بينم ، به دريا نگاه مي کنم تو را مي بينم . ممکنه يه کم بري اونور تر ؟
|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 0:23
دوست داشتن
شب را دوست دارم !
چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني تا سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم. شب را دوست دارم . چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند. شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم . از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين. با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟ نمي آيد تا با دست هنر مندش سا يه ي تو را بر ديوار خيالم نقش زند و مرا به بودنت دلخوش سازد. شايد آفتاب با من قهر است؟؟ آ ن روز که تو در کنارم بودي ، هرگز به آ فتاب سلام نکردم ، هر کز به روي شب لبخند نزدم. و برايش دستي تکان ندادم. اين مجازات تمام لحظه هاييست که همه ي دنيا را در تو دي دم و تو را در تمام دنيا. |+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 ساعت 21:30
شکار
یک روزی که شب نداشت در جنگلی که درخت نداشت رفت شکار شیری که سر نداشت این سروده من اگر سر و ته نداشت ولی ارزش شنیدنش را داشت
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 ساعت 0:36
عشق های دروغین
این جسم من از خاک است در خاک رود روزی این حرف قشنگ من هم پاک شود روزی
|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 23:21
به آرزوی تو زنده خواهم بود
دریا را دوست دارم بخاطر امواجش کوه را دوست دارم بخاطر استواریش گل را دوست دارم بخاطر لطافتش خورشید را دوست دارم بخاطر رنگ طلاییش تو را دوست دارم بخاطر اینکه:
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه نهم دی 1384 ساعت 12:30
غریبی و اسیری و غم یار
سه درد یکباره آمد به سراغم غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دارد غم یار و غم یارو غم یار
|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه سوم دی 1384 ساعت 15:2
دوست داشتن
خدا را دوست دارم چون بدون آن عشق نیست عشق را دوست دارم چون بدون آن زندگی نیست زندگی را دوست دارم چون بدون آن تو نیستی تو را دوست دارم چون بدون تو من نیستم
|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 15:35
درد
دردم را به شمع گفتم،آنقدر گریست که از گفته خود پشیمان شدم به خورشید گفتم،آنقر تابید که تمام نیلوفرهای آبی خشک شدند به دریا گفتم،چنان خروشید که تمام زمین را بلعید و من اکنون در ژرفای دریای بی حاصل در تاریکی محض،جایی که آب دردهایم را شکسته است به امید آسمان آبی،خورشید طلایی و کویر داغ و ستاره ها تا بی نهایت پیش می روم
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه یازدهم آذر 1384 ساعت 23:24
بی کسی...
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا مي گرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه سوم آذر 1384 ساعت 0:22
غم و غصه
من همونم که همیشه غم وغصه اش بی شماره اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره این منم که خوبی هاشو کسی هرگز نشناخته کوچه در راه رفاقت همه هستی شوباخته هررفیق راهی با من دوسه روزی عاشقم بود عشق اون باعث درد همه دقایقم بود
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 ساعت 11:59
سلام دوستان عزیز به وبلاگ خودتون (غروب تنهایی) خوش آمدید. لطفا در بخش نظرات نظر خود را وارد کرده و مرا در بهتر شدن وبلاگ یاری کنید. با تشکر : مدیر وبلاگ میثم.ق id:maysam_dez_1385 e-meil:maysam_dezfoul@yahoo.com |+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 ساعت 11:5
شقایق
گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد نیستی تا ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چه چیزی کسی رو دلخوش کرد یادته گفتی به من اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا تا مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه آره تنها باشه یار غم ها باشه یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهایی تان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه نیست که تازگی بده به این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت؟ منو با خودت ببر به قایقت راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود کاشکی دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ترست
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه سیزدهم آبان 1384 ساعت 6:40
دو تک سوار عاشق...
نظر فراموش نشه ها.....
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه ششم آبان 1384 ساعت 12:47
|